« در محضر مهندسی خوش ذوق | صفحه اصلی | ناهار قبل از اسباب کشی »

دو سالگی

تصاویر شفاف و زنده دو سال و پنج روز پیش هنوز هر از گاهی بیخبر و بی اطلاع در ذهنم جان می گیرند. فرودگاه مهرآباد. پدر با چهره ای مطمین، ده عدد اسکناس سبز از کیف چرمی چاقش می دهد تا عوارض خروج از کشور را بپردازم. نگرانی مادر جایی زیرخودداری مادرانه یا توصیه های احتمالی پدر پنهان شده. احساس دوگانه ای دارم از غم و شادی. خوشحال از اینکه از آنارشیسم بی فرجام و بی پایانی حاکم بر کشورم، به سوی آینده ای می روم که قابل برنامه ریزی است و ناراحت از اینکه این خوشحالی در پی ترک کشورم - جانم و همه وجودم- است. در پی محافظه کاری که از صدقه سرلطف بیش از اندازه یکی از دوستان در پیش گرفته بودم تقریبا بی خبر در حال ترک وطن بودم. لحظه خداحافظی خوب در خاطرم مانده که پدر و مادرم آرامش دهنده بودند. گویی برای چند روز عازم مسافرتی کوتاه هستم. همراه با پسر عمه گرام پاسپورتمان را به مامور مربوطه می دهیم و پس از وارد شدن به قسمت انتظار چند عدد فحش آب نکشیده نثار جناب ع.ک. می کنم که موجبات نگرانی خاطر من و پدرم را فراهم کرده بود. اولین لحظه ای که احساس تنهایی کردم درست زمانی بود که میثم در حالی که بر روی صندلی منتظر سوار شدن بر هواپیما بودیم، رو به من کرد و گفت: از اینجا به بعد دیگر خودمان هستیم. ترسی همراه با هیجان از فرق سرم جاری شد و تا پاهایم ادامه پیدا کرد. پرواز سه ساعته ناراحتی را تا وین داشتیم که خسته مان کرد. در وین باید 12 ساعت در ترانزیت می ماندیم. هر چند لپ تاپ بنده موجبات سرگرمی بود ولی 12 ساعت فرای زمانی است که در فرودگاه قابل سپری باشد. جماعتی ایرانی را دیدیم که همگی دانشجو بودند و گپ و گفتگو با آنان خود چند ساعتی را جلو برد. لحظه خداحافظی با میثم رسید و پرواز 12 ساعته ای تا تورنتو انتظارم را می کشید.شماره صندلیم سمت راست و کنار پنجره هواپیما بود که دقایقی بعد از استفرار به سبب دختری که همراه مادرشان مسافرت می کردند مجبور به تعویض شدم. هنگامی که هواپیما اوج گرفت چنان احساس تنهایی هجوم آورد که بی اختیار شروع به اشک ریختن کردم و پیرزن آلمانی کنار من هم با بهت هر چه تمام تر به بنده زل زده بودند. فکر اینکه تا مدت نامعلومی پدر و ماردم را نخواهم دید دامنه اشک ریزی را به پانزده دقیقه کشاند و نبود امکانات-دستمال کاغذی- صورت من را خیس خیس کرده بود.

دوسال از آن روزها می گذرد. یادش بخیر.

دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://kamaledin.com/MT/mt-tb.cgi/110

نظرات (8)

ناشناس:

آخی! ... بمیره برات D:

کمال نوشته هات خیلی بهتر از عکس هاته!
wayyyyyyyy بهتر D:

نگارنده:

یک پوستر از عکس اون فولکسه برات می فرستم!!!

چقدر ملموس وروان بود!راستی این ع.ک که نوشته بودی یاده ع.ک رئیس دانشکدمون افتادم!وجالب اینکه فحش آب نکشیده همیشه نثار اون هم میشه!

یادته گفته بودی هر کی گریه کنه خره؟ یادته ازت خواهش کردم اول از من خداحافظی کن؟ یادته من چقدر زور زدم گریه نکنم ولی نشد! آخه دیگه نمی شد... چقدر زود گذشت..
انشاءالله به زودی یه سر بیای...

کمال:

موقعی می آیم که هیچ کس انتظارش را نداره!!

احمد بورقانی:

سلام.حال اومدم. الحمد لله بر خودت مسلطی. همین کفایت می کند. اگر نمی گریستی جای شک بود.شاد باش و شاداب که روزهای وصل نیز می رسد. اصولا با این همه ابزار ارتباطی قطع معنای خود را از دست داده است.
باری، ما هم چون تو مشتاق سلام دوباره ایم.برخداوند توکل کن و الباقی را بی خیال محض شو.
در پناه خداوند مهربان باشی

cheghadr ehsasatet ro ghashamg neveshti.hatta man ham geryam gereft. movafagh bashi

ارسال نظر

About

This page contains a single entry from the blog posted on جمعه،25 اوت 2007 19:38.

The previous post in this blog was در محضر مهندسی خوش ذوق.

The next post in this blog is ناهار قبل از اسباب کشی.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.