« سپتامبر 2005 | صفحه اصلی | نوامبر 2005 »

اکتبر 2005 آرشیو

شنبه، 2 اکتبر 2005

دیر نوشت

مشغله درس و Lab و تكليف، فرصت به روز كردن گاه نوشت را از من گرفته بود ولي امروز سعي مي كنم تا حدودي جبران كنم. سر كلاس آزمايشگاه فيزيك و بعد از گرفتن دفاتر آزمايشگاه و ديدن نمره آزمايش قبلي چنان اعتراضي به TA نامربوطه كردم كه نتيجه اش اضافه شدن يك نمره و روشن شدن پاره‌اي حقايق در مورد اين دانشجوي عرب بود. ايشان فرمودند كه نمره شما يكي از بالاترين نمره هاست و دليل نگرفتن نمره كامل ننوشتن نتيجه آزمايش است. اضافه كردند كه من هم در سال اول TA اي داشتم كه مرا به شدت عصباني مي كرد و باعث شد كه من در فيزيك A+ نگيريم. نتيجه اينكه عمر( يا همانTA نا محترم) عقده ‌اي تشريف دارند و مايل نبودند كه كسي نمره كامل از آزمايش اول بياورد. براي همين در جلسه اول اصلا صحبتي از نوشتن نتيجه آزمايش و .. به ميان نياوردند.

ديگر اينكه سر كلاس آزمايشگاه رياضي یا همان كلاس TA چيني آژير خطر به صدا در آمد و از دانشجويان خواسته شد تا ساختمان را در نهايت آرامش و از پله‌هاي اظطراري ترك كنند. هر چند كه دليل اين آژير براي من به هيچ وجه روشن نشد ولي حسين از به صدا در آمدن آژیر در صبح همان روز و سر كلاس آزمايشگاه فيزيك خبر داده بود كه فقط و فقط تئوري شيطنت دانشجويي را تقويت مي كند. از سروش دوست خوبم شنيده بودم كه در دانشگاه York در امتحانات گاهي اوقات براي كنسل شدن امتحانات از اين گونه خرابكاري ها استفاده مي شود. جالب اين بود كه امروز اشتباه فاحشي از TA سر نزد و اينكه بعد از حل تمرين، دانشجوها به شدت مورد تشويق ايشان و در پي آن ديگر دانشجوها قرار مي گرفتند كه در جلسه اول بعد از غلط حل شدن تمرين ها اين منظره به شدت مضحك بود. گويا براي اين جلسه TA چيني دوپينگ كرده بود يا از كسي فسفر گرفته بود كه مشكل حادي پيش نيامد.

توزيع بيسكوييت بين كلاس Java توسط Prof. Harley از ديگر موارد قابل ذكر است كه باعث ايجاد علاقه بين استاد و شاگرد مي شود. البته ناگفته نماند گرفتن يك Quiz در هر كلاس حتما بيسكوييت شكلاتي را مي طلبد تا تلخي امتحان از ذايقه بچه ها پاك شود! ناگفته نماند كه اين استاد ما به قدري اسم حسين را خوب تلفظ مي كند كه من هر دفعه به حسين حسوديم مي شود. بس كه اسم من را پرت و پلا صدا مي زنند.

مشغول مطالعه در اتاقم بودم كه با صداي Carolyn, Carolyn يكي از بچه ها كه Suit ما را مي لرزاند و پرده گوش را مي دريد از اتاق بيرون رفتم و صحنه جالبي ديدم. يكي از پسرها به همراه دوستش ميكروفوني به تلويزيون وصل كرده بودند و به جاي يكي از خواننده هاي معروف مي خواندند و به قدري تلفيق صداي بم و زير اين دو نفر و حركات موزون خواننده مضحك بود كه جمعي كنترل خنده را از دست داده بودند و بعضي ديگر مثل من فقط با حيرت نگاه مي كردند . در پايان هم مورد تشويق قرار گرفتند.

براي روز شنبه در پي پيشنهادي كه از يكي از بچه ها دريافت كرده بودم اتاقي را در طبقه هشتم كتابخانه جهت تدريس خصوصي و به صورت آنلاين رزرو كردم. شاگرد تنبل من هم همان مكزيكي ياد شده است در پست‌هاي قبلي. از درس و كتاب دور بوده و كله از حيز انتفاع افتاده. ما هم از اين فرصت به دست آمده نهايت استفاده را كرده و پس از 2 ساعت و نيم درس دادن و جلب رضايت Osbaldo براي روزهاي بعدي هم قرار تدريس و رفع اشكال گذاشتيم. نرخ را هم ساعتي 10$ تعيين كردم تا Business Continuity ما هم تضمين شود.

امتحاني آنلاين براي فيزيك داشتم كه در نوع خودش جالب توجه بود. مدت امتحان 1 ساعت بود ولي امتحان را در مدت 35 دقيقه به پايان رساندم كه در کل تجربه جديد و جالبی بود. به خصوص وقتي كه مشغول تبديل واحد بودم و ضرب و تفريق و .. كه ديدم حسين از دوست خوبمان گوگل مدد مي گيرد و حتي زحمت ماشين حساب را هم به خودش نمي دهد...

چند روز پيش ايميلي از انجمن ايرانيان دانشگاه رايرسون دريافت كردم كه تقاضاي همكاري براي يك كار تحقيقاتي بود.من هم از روي كنجكاوري خواستار اطلاعات بيشتر شدم و در همين نامه نگاري ها رييس اين انجمن به دليل شباهت اسم من با يكي از اساتيد ايراني و همچنین ارایه Time Table از جانب من (كه از طرف دانشجو هيچ گاه ارايه نمي شود) در ابتداي نامه از من عذرخواهي كرد كه از ابتدا من را نشناخته و با دكتر خطاب كردن بنده از من وقتي خواستند تا در ساعات اداري ملاقاتي داشته باشند البته در دفتر من!! بعد از برطرف شدن سو تفاهم و ملاقات حضوري با رييس اين انجمن البته در دفتر انجمن نكات جالبي دستگيرم شد. كار تحقيقاتي ياد شده در حقيقت جمع آوري اطلاعات اساتيد ايراني در دانشگاه هاي كانادا و گردهم آوردن آنها در يك سايت بود كه مراحل جمع آوري از چندي پيش شروع شده و تا الان ادامه دارد. در حقيقت اين اقدامي براي نشان دادن حضور ايرانيان در رده‌هاي بالاي آكادميك و تاثير آنها بر كانادا است كه مي تواند بعد‌ها براي مقاصد گوناگوني استفاده شود. در حقيقت انباشت ثروت ايرانيان در اين كشور و داشتن رده‌هاي بالاي آكادميك هنوز نتوانسته است در مجلس كرسي را براي ايرانيان به ارمغان آورد كه در مقايسه با اجتماعات ديگر كه اين شرايط را ندارند در موضع ضعيف تري هستيم. همچنين نيما رييس انجمن در پي سوال من در مورد حاضر نبودن انجمن در Frosh Week گفت كه ما هر روزه در خيابان گلد بوديم و به سوالات مختلف جواب مي داديم و ... و من هم در مورد وبلاگ كذا شرح مختصري دادم و اينكه حسابي شما را به سخره گرفتم و ...هر چند كه من اطمينان دارم در آن روزي كه من نوشته بودم اثري از اين انجمن نبود. علي اي حال استفاده ي اصلي كه من از هم صحبتي با نيما بردم آشنايي با بورس‌هاي دانشگاه براي دانشجويان بين المللي و پاره‌اي قوانين و مقررات بود كه بسيار اميدوار كننده بودند.

یکشنبه، 3 اکتبر 2005

نوستالژی

صبح كلاس جغرافي داشتم و بحث هم بحث توسعه. استاد محترمه كه هر روز با 5 دقيقه تاخير و آب معدني به دست سر كلاس حاضر مي شوند فيلمي را در مورد مكزيك و با قصد روشن كردن مفاهيم Global Village,Mass Population,Mass Communication و ... نمايش دادند. هنوز دقايقي از فيلم نگذشته بود كه با ديدن شهر كثيف و دودزده و دستفروش ها و گداها و .. به ياد تهران خودمان افتادم و اين حس نوستالژيك با ادامه پيدا كردن اين فيلم 50 دقيقه‌اي و نمايش شغل‌هاي كاذب و ترافيك و سر و وضع و رفت و آمد مردم به قدري افزايش پيدا كرد كه اگر 5 دقيقه زودتر تمام نمي شد حتما كلاس را براي چند دقيقه ترك مي كردم. عجيب است كه در غربت با ديدن بعضي از نشانه‌ها كه مي توانند خيلي هم بي ربط باشند چنان حس غريبي به انسان دست مي دهد كه حتي در هنگام گذر از خيابان هم مي تواند آدم را متوقف كند تا جایی که بوق ماشين‌ها ابعاد زمان و مكان را دوباره يادآوري كنند. خدا را شكر كه Osbaldo اين فيلم را نديد وگر نه حتما آب معدني استاد ما حرام شده بود. البته بعد از بيرون ريختن از شكم سوراخ سوراخ شده اش.

جمعه، 8 اکتبر 2005

شکستنی جات

هر كاري مي كنم كه تا اين حد با اين چيني‌ها بد نباشم خودشان نمي گذارند. 5 شنبه سر كلاس رياضي به طور متناوب صداي فين كردن شديدي مي آمد كه هر بار ما را چنان از جا مي پراند كه به اندازه –g شتاب مي گرفتيم( از زمين جدا مي شديم). عامل اين سر و صدا و كثافت كاري هم كسي نيست جز يك پسر چيني كه براي احتياط و آسايش خيالش يك رول دستمال توالت آورده بود و چنان فين مي كرد كه جدا نگران اين پسر مي شدم... هر چند كه روزهاي قبل هم سر كلاس ها هر از گاهي نويزي توليد مي كرد ولي 5 شنبه مثل آبشار نياگارا كه از تورنتو هم دور نيست آب ريزش بيني داشت. بعد از كلاس هم آزمايشگاه رياضي داشتم و باز هم TA چيني. من را براي سوال سوم صدا كرد و هر چند سوال آسان بود ولي هم توضيح مناسب دادم و هم سريع حل كردم. در انتها وقتي نمره ام را پرسيدم گفت 4 از 5 . پرسيدم براي چي كه جواب داد در ابتداي presentation تذكر دادم كه بلند صحبت كن و اين باعث از دست دادن نمره مي شود. اگر اسلام دستم را نبسته بود(كپي رايت مارمولك) حتما شكانده بودم اين چيني خرفت رو. بعد كه ديد خيلي رضايتي از نمره در چهره مباركم نیست بنا گذاشت به توضيح دادن كه 4 و 5 فرقي ندارد و در نهايت بعد از معدل گيري و فلان، نمره كامل مي گيري و از اين دست خزعبلات آن قدر بافت تا وقتي كه گفتم مشكلي نيست و به خودم گفتم از دفعه بعد يا داد مي زنم موقع توضیح دادن يا اينكه به قول دوستي از سياست انگليسي استفاده مي كنم و بناي دوستي با اين چيني خرفت را مي گذارم و حسابي بچه هاي كلاس را تحريك مي كنم تا بعدا زير آبش بخوره. اگه سواد هم داشت دل آدم نمي سوخت...
بعد از كلاس به همراه حسين به محل برگزاري يكي از نشست‌هاي مايكروسافت رفتيم كه ماه پيش ثبت نام كرده بوديم. معرفي امكانات جديد Window Vista، بحث Mobility در اين ويندوز و نشان دادن چند نمونه برپاسازي Exchange Server و گرفتن چند تا ايميل با PDA اهم مباحث مطرح شده بود. محل برگزاري هم سينما پارامونت. نكته ي جالب اين بود كه آقايي كه پرزنت مي كرد هم Tablet pc داشت، هم Smart Phone هم PDAو هم يك لپ تاپ كه در واقع جايگزين دسكتاپ بود و همه هم تا جايي كه من مي شناسم بهترين... به عنوان هديه هم فيلم Corpse Bride براي بعد از برنامه در نظر گرفته شده بود. بين دو برنامه هم با چس فيل و تقريبا يك گالون نوشابه و يا كاكائو از Professional هاي عزيز پذيرايي شد و البته كه من و حسين دوستم روزه بوديم و كاكائو را گذاشتيم براي افطار... فرم نظر سنجي را هم پر كرديم و راهي دانشگاه شدم تا در مهماني رييس دانشگاه كه به افتخار دانشجويان بين المللي بود حد اقل سري زده باشم و اساتيد محترم را زيارت نموده و ارتباطاتي برقرار كنيم كه به خاطر ميتينگ مذكور با يك ساعت تاخير حاضر شدم و با ورود من مجري محترمه آغاز برنامه رقص كشورهاي مختلف را اعلام كرد و طبق روال امروز كه هر چي شكستني و چيني است به تور ما مي خورد دختر چيني اي آمد و گفت كه وقتي موسيقي پخش مي شود من به هيچ وجهي نمي توانم جلوي خودم را بگيرم و الخ... تو دلم گفتم كه خدا دل خوش را به كسي مي ده كه شعور درستي نداره!! يا شايد هم به همين دليل دلش خوشه كه شعور نداره! برنامه با رقص هايي از برزيل و كارايبي ادامه پيدا كرد و در اين حين بساط پذيرايي دايما به روز مي شد و ما معذور از خوردن و آشاميدن و صد البته كه اگر روزه هم نبوديم قابل خوردند نبودند از بابت گوشت و الخ..حوالي افطار كه شد مجلس را ترك كرديم چون في الواقع از خستگي در حال موت بوديم.

دوشنبه،11 اکتبر 2005

اندر احولات Nicholas

ساعت 11 شب مهياي خواب بودم كه رضا در زد و بعد از مقاديري احوال پرسي آماده رفتن به Dominion شد. گويا قهوه اش تمام شده بود و بساط شب زنده داري ناقص. هر چند از شدت خواب چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم ولي بر نفس اماره لعنتي كرديم و گفتيم خواب بي خواب و دعوتش را براي قدم زدني هر چند كوتاه و در زير قطرات ريز باران اجابت كرديم.Dominion در 20 قدمي جنوبي خوابگاه ماست و محلي است براي عرضه اجناس معمولي با قيمت هاي دوبله سوبله. اندر احالات Dominion همين بس كه اولين جمله‌اي كه از ايرانيان كانادايي مي شنوي خريد نكردن از اين فروشگاه به اي نحو است. Nicholas دوست رضا هم همراه شد و در اين فاصله تا فروشگاه با رضا بناي توپ بازي گذاشتند البته از نوع آمريكاييش. در بدو ورود به فروشگاه مردي چشم بادامي و با سر وضعي مرتب درخواست پول داشت در ازاي يك Token مترو. اين طور كه توضيح دادند پول نداشتند و حتما بايد اين Token را زنده مي كردند. در كمال تعجب ديدم كه Nicholas كيفش را در آورد و هر آنچه از پول خرد داشت سرازير دستان مرد چشم بادامي كرد. در يك تخمين كلي و بدون عينك سه تا Toonie و چند تا Lonnie ديدم و كلي پول خرد ديگر كه سر جمع نزديك به 10 $ مي شدند حال آنكه بليط مترو 2.5 $ بيشتر نيست. مرد هم بعد از تشكر از نيكلاس Handsfree اون هم از نوع را Bluetoothدر گوش مبارکش مستقر كرد و راهي شد. برادر Nicholas در فروشگاه در توضيح اين عمل انسان دوستانه و البته دور از ذهن(با توجه به ذهنیتی که از این جماعت سراغ داریم) اينگونه گفتند كه در مواقعي كه حضرت ايشان مشغول به بازي هاكي، فوتبال و .. هستند و سائلي به ايشان برسد بسيار Piss off (همان ناراحت خودمان)مي شوند و گويا كنترل مغر را عواطف به دست مي گيرد و اين مي شود كه ما ديديم. دوستاني كه به كسادي خورده اند مي توانند جهت اطلاع از برنامه Gym نيكولاس به ايشان ايميل بزنند.

جمعه،15 اکتبر 2005

Writing Essays

جلسه اي بود براي نوشتن paper و essay. صبح شنبه و در هواي مطبوع و آفتابي تورنتو و در حضور رقص زيباي برگ‌هاي زرد و نارنجي. هوس كردم تا حتما بعد از جلسه مدتي راه بروم تا اين هواي عالي را ناديده نگرفته باشم ولي سحر خواب مانده بودم و ضعف حاصله مانع شد. جلسه به علت Log In نشدن سيستم مربوطه با 10 دقيقه تاخير شروع شد. حدود 26 نفر در جلسه شركت كرده بودند كه با توجه به زمان شروع يعني 10:10 و قرار داشتن در شنبه، بسيار استقبال گسترده‌اي بود. توضيحات كلي در مورد پروسه هاي نوشتن داده شد و خانم محترمي كه پرزنت مي كرند سعي در شركت دادن همه حاضران را در بحث داشتند. يكي از جالبترين حضار، پير مردي بود كه سال‌هاي پاياني يا شايد هم ماه‌هاي پاياني عمر را طي مي كرد و عجيب بوي الرحمن مي داد با اين حال از همه حضار فعال تر بود و سعي مي كرد از 2-3 سلول خاكستري باقي مانده نهايت استفاده را ببرد و اما در آخر و در جواب سوالي كه در مورد اضافه شدن معلومات از طريق اين جلسه به حضار شد هيچ كس دستش را بالا نياورد و سخنران مربوطه حسابي كنف شدند. ولي در نهایت اعتماد به نفس اضافه كردند كه البته همه شما با اين موارد در دبيرستان و مدرسه آشنا شده‌ايد و من سعي در مرتب كردن اين معلومات داشتم. كه عملا يعني كه ببخشيد كه چيزي دستتون رو نگرفت.

شنبه،16 اکتبر 2005

New World

الحق و الانصاف كه سيستم آكادميك در غرب امكانات بالقوه گسترده و البته وحشتناكي را براي تحقيق و توسعه فراهم آورده تا آنجايي كه وقت امروزم به جستجو در دنياي جديدي گذشت كه حيرت انگيز، ترسناك، عظيم و در عين حال دوست داشتني است. قریب به 9 سال از اولين مرتبه ورودم به اينترنت و آشنايي با دنياي اطلاعات و Information Overloading و .. مي گذرد و بعد از آن هيج وقت تصور نمي كردم كه روزي برسد كه دوباره اون هيجانات و احساسات شيرين تكرار شود. زهي خيال باطل . با باز شدن درهای جدید هر چند امروز يك قدم خودم را جلوتر از ديروز حس مي كنم که در واقع تصدیق این حرف تفکر برانگیز دوست خوبم بيل گيتس است که ما در دهه‌اي زندگي مي كنيم كه واقعيت‌ها انتظارات ما را به جلو مي راند.
(we are living in a decade that reality is driving our expectations)
ولي دوباره در برابر عظمتي كه امروز ديدم همان احساسي را پيدا كردم كه در سن 11 سالگي داشتم. امان از اين احساسات نوستالژيك.

صبح امروز يكي از دوستان خوب، صميمي و باهوشم به نام آرش از ايران، از من تقاضاي جستجو براي پيدا كردن تعدادي مقاله داشت از كتابخانه دانشگاه. ما هم افسار كار را داديم به خود آرش و گفتيم اين شما و اين هم Ryerson Library . مدتي گذشت و آرش پيغامي فرستاد و من را در بهتي عجيب و غريب فرو بود كه بالا رفتن ضربان قلب حاصل از شوك مربوطه هنوز به حالت عادي برنگشته. در باب دسترسي به نشريات در دانشگاه قبلا توضيحاتي داده بودم ولي دسترسي به بعضي از منابع وسيع و ارزشمند تحقيقاتي را خود من هم بي خبر بودم. Elsevier كه در واقع كشف آرش بود گنجينه ای است بي انتها و ارزشمند از Journal هاي تخصصي در رشته‌هاي گوناگون كه براي افراد عادي كه طالب آن هستند بسيار دست نيافتني است. ارزش يكي از اين مقالات براي نمونه اين گونه است:
USD 2,191 for all countries except Europe and Japan
EUR 1,959 for European countries

بسياري از اين مقالات در واقع دسترنج يك عمر زندگي آكادميك اساتيدي است كه ما حصل عمر خود را در قالب مقاله، تز و .. منتشر كرده اند. ناگفته نماند كه دسترسي به اين مقالات براي دانشجويان و اساتيد رايگان است. آرش همچنين توضيح داد كه در پي به توافق نرسيدن وزارت علوم ایران با سازمان مربوطه تا به امروز دسترسي به اين منابع براي دانشجويان فراهم نشده است كه واقعا تاسف آور است. عطش و شعفي كه از صداي آرش پيدا بود را به طور كامل احساس مي كردم و گفت كه من از صبح بلا انقطاع مشغولDownload كردن اين مقالات هستم. اما قسمت مهم داستان اين است كه آرش جان، Elsevier را فراموش كن. خونسردي خودت را حفظ كن. يك نفس عميق بكش و بدنت را در حالت Relax قرار بده و اين لينك را نگاه كن. كه نزديك به 200 پورتال مشابه Elsevier فهرست شده اند.

شنبه،30 اکتبر 2005

Lost in Toronto

دو هفته اخير به طرز غير قابل پيش بيني مشغول تكليف و درس و امتحان بوديم و اساسا فرصت هر گونه به روز رساني ازم گرفته شده بود. مطالب زياد است و تلاش مي شود تا به تدريج و در طي روزهاي آينده آورده شوند. در آوردن مطالب هم سعي مي شود تا از مطالب قديمي تر شروع كنم.

جمعه 2 هفته پيش 2 امتحان داشتيم در يك روز كه فشار آنها و همراه شدن اين امتحانات با ماه مبارك رمضان چنان بود كه نزديكي هاي افطار ضعف حاصل از آنها رمقي براي راه رفتن باقي نمي گذاشت و با برداشتن هر قدم بيم آن مي رفت كه هر لحظه با سر به زمين بخورم. جالب اينكه امتحانات در اين سوي آب ترجيحا بعد از ظهر و ساعت 4 برگزار مي شود كه بدترين زمان ممكن براي من بود. نادر داووري هم اتفاقا ساعت 7:30 بعد از ظهر همان روز نمايش فيلمي داشت در دانشگاه يورك كه ما هم قصد كرده بوديم هر جوري كه شده حتما حضور داشته باشيم و فيضي برده باشيم. ساعت 6 و بعد از امتحان آخر متروي شمال به سمت Finch را سوار شدم و خوش و خرم منتظر رسيدن مترو به مقصد شدم. دم افطار بود و سردرد و گرسنگي و نبود فسفر براي همين تصميم گرفتم براي جلوگيري از هر گونه اشتباه احتمالي حتما سوال كنم تا از نا كجا آباد سر در نياورم. لذا از يكي از مغازه هاي همان ايستگاه راهنمايي گرفتم اما غافل از اينكه مغازه دار محترم از من هم گيج تر تشريف داشتند و ما را كاملا به سوي اتوبوسهاي اشتباه راهنمايي كردند. به جاي اتوبوسهاي TTC به قسمت اتوبوس هاي بين منطقه اي تورنتو رفته بودم . آنجا هم علي رغم سوال از راننده هاي آن خط جواب درست و حسابي نگرفتم. تنها فكري كه به ذهنم رسيد زنگ زدن به تنها شماره اي بود كه حفظ بودم كه به خاطر مشغول بودن دوستان به هماهنگي براي نمايش فيلم، بعد از 4 تماس كه با فاصله انجام شد و تمام شدن پول خردهايم نتيجه اي حاصل نشد. و اما در زمان بين تماس ها و موقعي كه در ايستگاه نشسته بودم پير مردي مسن، 70-60 ساله كه ريش هايش را كاملا تراشيده بود و تبپي كاملا ايراني داشت به سمتم آمد و گفت كه آيا شما ايراني هستي كه من هم جواب مثبت دادم. پولشان تمام شده بود و مي خواستند از Debit Card شون پول بردارند كه بلد نبودند. كمكش كردم و پولش را هم change كردم و راهي شد. مريض بود و وقت دكتر داشت و وقتي كه ازش سوال كردم چگونه است كه در اين شهر درندشت و بدون كمترين آگاهي از زبان تنها راه افتاده جواب داد كه مريض هستم ولي نه آنقدر. جواب به قدري منطقي بود كه تمام تلاشم را كردم تا خنده‌ام نتركد و پير مرد ضايع نشود. در آخر هم مي خواست به من پول بدهد پيش خودش فكر مي كرد كه پول كم آورده‌ام كه آنگونه كه وصفش رفت در ايستگاه علاف بودم كه جواب منفي دادم و تشكر كردم. چيپسي خريدم و متروي جنوب به سمت Dundas را سوار شدم و در راه به اين فكر مي كردم كه هفته سختي را در پيش رو دارم.

یکشنبه،31 اکتبر 2005

افطاری

منابع غير آگاه، نيمه آگاه و تمام آگاه گفته بودند كه انجمن مسلمانان دانشگاه‌ها حتما در ماه رمضان پذيراي دانشجويان روره دار و شبه روزه دار و .. هستند. من هم براي بي نصيب نماندن از اين فرصت استراتژيك( با توجه به نزديكي خوابگاه به دانشگاه) در روز اول ماه رمضان و ساعاتي قبل از اذان براي يافتن محل افطار راهي
Student Campus Center شدم. نشانه نزديك شدن به محل مورد نظر كاملا و به طرز محسوسي احساس مي شد. مردماني با ريش هاي بلند و انبوه كه بلافاصله آدم را به ياد نيويورك مي انداختند!!(از جهت شباهت به بن لادن) خيلي جا خوردم و از ديدن اين همه قيافه‌هاي ترسناك در اولين فرصت محل مربوطه را به سمت Pitman hall ترك گفتم.
در Eyeopener خوانده بودم كه چندي قبل چندي از دانشجويان يهودي شعار هايي را بر عليه مسلمانان رايرسون نوشته بودند و خواستار مرگ تك تك آنها شده بودند. ديدن وجنات حضرات هم مزيد بر علت شد و ما تا مدتي آن اطراف آفتابي نشديم تا اينكه يك روز قضيه را به رضا گفتم و از آنجايي كه اين بشر شكمو دست من را از پشت بسته است فرداي همون روز كه البته اواسط ماه رمضان بود به من گفت كه در محل حاضر شده و به فيض رسيده است. از قيافه‌ها و جو حاكم پرسيدم كه گفت غذا را بچسب و بي خيال اين مسايل. در مقابل اين تحريك رضا تسليم شدم و فرداي همان روز به همراه دوستان رفتيم و دلي از عزا در آورديم. عجيب پشيمان بودم كه چرا زودتر اين اقدام انقلابي را نكرده بوديم. كاشف به عمل آمد كه جمعي از روزه داران عزيز ايراني هم كه البته روزه كله گنجشكي را استاد مي كنند نيز حضور سبزشان را به هم مي رسانند و حتي تا جايي پيش رفته اند كه جمعي از دختران عزيز نيز با كشيدن كلاه بر سر و نزديك كردن شكل و شمايل به حجاب اسلامي از غذايي پر گوشت و البته پر ادويه و تند بي نصيب نمي مانند. نا گفته نماند كه مراسم افظار بعد از نماز برگزار مي شد كه البته ما قسمت اول را دودر كرده و فرادا برگزار مي كرديم. روز اول كه براي ادای نماز رفتم فراغت بعد از نماز جماعت بود و جماعتی که خستگی و گشنگی فشار زیادی بر آنها آورده بود نشسته بودند و هنگامي كه مهرم را درآوردم صداهاي پچ پچي را شنيدم كه متعجبانه مي گفتند كه This guy is Iranian. گويا ايراني جماعت در اين مكان تا حالا نماز نخوانده بود!!

Sorry Bro

هفته پيش به علت امتحانات و تكاليف ريشمان مقاديري بلند شده بود و قيافه مان مي رفت تا شبيه همان دوستان انجمن مسلمانان دانشگاه شود. اين نكته وقتي بر من هويدا شد كه يك نفر بعد از خوردن به من گفت Sorry Bro. كه در حقيقت منظور از Bro همان Brother است و همان عنواني است كه بعضي ها هنوز هم در ايران براي مخاطب ساختن ديگران از آن استفاده مي كنند.

Ramadan simulator

لطف ماه رمضان به ربناي شجريان و اذان موذن زاده و دعاي سحر صالحيه كه ما اينجا يك جورايي ازشون محروم بوديم. من هم براي اينكه تا حدي ماه رمضان را شبيه سازي كرده باشيم موارد مذكور را download كردم و Task ي را تعريف كرديم براي ربنا و دعاي سحر تا شبها با صداي استاد آماده افطار شويم و سحر ها آماده سحري. تنظيمات را جوري قرار داديم تا صبح Laptop با رسيدن به موقع Task روشن شود. سحر يكي از روزها كه يادم رفته بود صداي كامپيوتر را كم كنم، استاد صالحي چنان بسم اللهي گفت كه jason و andrew را از خواب پراند و من هم چنان گيج خواب بودم كه دنبال تلويزيون مي گشتم تا صدايش را كم كنم. غافل از اينكه كانادا هستم و خوابگاه و همه چي شبيه سازي است. تا اين موارد از ذهنم بگذرند و زمان و مكان برايم روشن شوند همه را زابه راه كرده بودم. يك بار هم موقع افطار در حالي كه به سمت خوابگاه مي رفتم متوجه پخش شدن ربنا از خيابان شدم و خوشبختانه اين بار مدت كمتري طول كشيد تا بفهمم كه laptope مربوطه روشن شده اند و ربنا از مسجد پخش نمي شود!!

سوراخ سمبه جات

رايرسون به نسبت York و UofT دانشگاه متمركز و كوچكي است و اين مركزيت مزايايي دارد كه براي زمستان گويا بسيار قابل ملاحظه است. رفتن از كلاسي به كلاس ديگر و از ساختماني به ساختمان ديگر- در زمستاني كه سرماي آن آب بيني را منجمد مي كند و ريه‌ها را خشك مي كند - در زماني كم و فواصلي كوتاه نعمتي است كه جاي شكر دارد. دو شب قبل از امتحان CPS يكي از بچه ها ما را براي درس خواندن به يك كافه‌اي برد در دانشگاه كه تا به حال نديده بودم. عجيب است كه در دانشگاهي كه البته چندان هم بزرگ نيست جاهاي دنج زيادي وجود دارد كه فقط به مدد تجربه و بالا رفتن سنوات تحصيلي بر افراد مكشوف مي شود. مكان كافه جايي حوالي موتورخانه دانشگاه بود چون لوله ‌هاي زيادي وجود داشت كه گویا سیستم حرارتی دانشگاه را تشکیل می داد و اگر دوربيني بود حتما عكسش را مي گذارم. ديگر اينكه در طبقه اول خوابگاه خودمان هم يك جاي دنج براي درس خواندن پيدا كرديم كه البته از كشفيات رضاست. تنها مشكل اتاق نرسيدن WiFi دانشگاه به اين قسمت است كه الحمدالله به مدد secure نبودن router همسايه روبه رويي از اينترنت هم بهره مند شديم . كاشف به عمل آمد كه جمعي از بچه هاي طبقه اول تا سوم خوابگاه هم از اينترنت همسايه روبه رويي به فيض مي رسند. البته اين اطلاعات بعد از Login كردن به Router مربوطه به دست آمد كه با Default Password ست آپ شده بود.

حس ناسيوناليستي

در بعضي طبقات كتابخانه دانشگاه اتاق‌هايي تعبيه شده است تا دانشجوياني كه خواستار مطالعه در گروه‌هاي 2 نفري تا 10 نفري هستند با استفاده از رزرو كه به صورت آنلاين انجام مي شود از اين امكان بهره مند شوند. براي هر شخص هم محدوديت زماني در نظر گرفته شده است تا در حق ديگران ظلم نشود. در مقررات هم آمده است كه اگر از آغاز زمان رزرو 15 دقيقه گذشته باشد و شخصي كه رزرو كرده در محل حضور پيدا نكند گروه قبلي مي تواند به مطالعه ادامه دهد. ما هم مشمول همين قانون شديم و در يكي از روزهاي قبل از يكي از امتحانات، گروه بعدي با نيم ساعت تاخيير آمدند و من توضيح دادم كه طبق مقررات ما مي توانيم مطالعه را ادامه دهيم و الخ. وقتي كه مقررات مربوطه را نشان دادم و حجت بر ايشان تمام شد پرسيد كه Do u speak persian? كه گفتيم بله و رو حساب رو در بايستي گفتيم كه پا مي شويم ولي پيشنهاد آخر حسين اين بود كه چون اتاق بزرگه و ما فقط سه نفر هستيم پس با هم مطالعه كنيم كه حضرت آقا فرمودند كه ما تعدادمون زياده و نمي شه! باز هم بزرگواري كرديم و گستاخي آقا را ناديده گرفتيم و وسايل را جمع كرديم و هنگامي كه بيرون آمديم ديديم كه آقاي محترم كه به همراهي دوست دخترشان براي مطالعه تشريف آورده بودند آشنا از آب در آمده اند و دوست دختر مربوطه دارند با نفر سوم ما خوش و بش مي كنند كه آقا هم بناي عذر خواهي گذاشتند و گفتند كه با هم مطالعه كنيم و ما فقط 2 نفريم و الخ. ما هم قبول نكرديم و رفتيم و عطای مطالعه با حضرات را به لقایش بخشیدیم. جدا كه ما ايراني ‌ها در مملكت غريب، عجيب هواي هم را داريم و یکی از مواردی که ما ایرانی ها با وجود تعداد زیاد و ثروت انبوه و رده های بالای آکادمیک که در این کشور داریم هنوز به صورت یک اجتماع قوی و صاحب قدرت در رده های سیاسی نیستیم و هنوز به مردم این کشور به درستی معرفی نشده ایم می تواند منشا گرفته از همین ناهنجاری های کوچکی باشد که در موارد مختلف به اشکال گوناگون بروز و ظهور می کند.

رستوران

يكي از شبها تا دير وقت مشغول مطالعه بوديم كه رضا پيشنهاد داد براي خوردن Shawarma به يكي از رستورانهاي تفاطع Gerrard و Church برويم كه بالاي خوابگاه است و غذاهايش همگي حلال. ما هم براي راحت شدن از سحري قبول كرديم و راهي شديم. از قضا فردي كه ساندويچ درست مي كرد هم ايراني از اب درآمد و تخفيفي هم روي غذا به ما داد و خوش و بشي كرديم كه در ساعات نيمه شب غنيمتي بود. هوا سرد بود و من به قدري از غذاي اين رستوران خوشم آمد كه به رضا گفتم همين الان دور دانشگاه بزنيم و در راه رستوران‌هاي حلال را شناسايي كنيم. اتفاقا در فاصله بين Gould و Gerrard در Yonge سه رستوران حلال شناسايي كرديم و نشانشان كرديم براي آينده تا اگر پروتيينمان پايين آمد خودمان را به فيض برسانيم.

About اکتبر 2005

This page contains all entries posted to گاه نوشت in اکتبر 2005. They are listed from oldest to newest.

سپتامبر 2005 is the previous archive.

نوامبر 2005 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.